افسانه ی من که سالها بعد نوشته خواهد شد..💜

یه سوال مهم.


آدم بزرگا لطفا به سوالم جواب بدین،

چرا وقتی خودتون پر از درد و رنجید و نمیتونید برای انسان دیگه ای دنیای خوب و زیبایی بسازید،

میرید و ازدواج میکنید و بچه دار میشید؟

چرا وقتی دنیا از نظرتون انقد سیاه و مزخرفه

چرا وقتی انقد ضعیفید

انقد افکارتون در بند و اسارت جهله

چرا وقتی چیزی برای بهتر کردن زندگی ندارید

انسان دیگه ای رو به این دنیا میارید و دنیای تلخ درونتون رو بهش منتقل میکنید؟

از اینکار لذت میبرید؟

از زخم کردن روح یه بچه و ضعیف بار آوردنش لذت میبرید؟

از فریادهای هرروز و ندیدن زیبایی های زندگی و نشون ندادن این زیبایی ها بهش لذت میبرید؟

چرا ازدواج میکنید؟

چرا اونارو بدنیا میارید؟

چرا وقتی خودتون نمیتونید از پس خودتون بربیاید بچه ای رو با همه ی اون دنیای از هم گسسته ی ذهنیتون بزرگ میکنید؟

چرا بچه هارو انقد با درد بزرگ میکنید؟

چرا زندگی انقد بنظرتون پیچیده ست؟

از کجا مطمعنی که فردا زنده ای؟

شاید آخرین تصویرت از بچه ات همین غمگین بیرون رفتنش باشه

از کجا مطمعنی که دوباره میبینیش؟

شاید خودت هم زنده نباشی

چرا هرروز همون رفتارهای احمقانه رو تکرار میکنید و بعد بیست سال یه موجودی که روحش پر از درد و زخم هست رو به دنیا اضافه میکنی

بعضیاشون خودکشی میکنن

بنظرم حق دارن.

هرآدمی این حقو داره..

تنهاتراشون..

بعضیاشون همه ی بقیه ی زندگیشونو با همون دردا زندگی میکنن و از همه بدتر حماقت شمارو تکرار میکنن

بچه دار میشن

دقیقا با بچه هاشون همون رفتارهای ابلهانه رو میکنن

عشق رو ازشون دریغ میکنن

بعضیاشون تنهاییو انتخاب میکنن..

تا آخر عمرشون تنهان..

اینا زخمی ترن..

عده ی خیلی کمی تصمیم میگیرن گذشته ی دردناکشونو جبران کنن..

انسان تربیت میکنن...

بهشون عشق میورزن...

بچه های این آدما خوشبخت ترین موجودات روی زمینن..

یبار دیگه ازتون میپرسم

چرا اینکارو با بچه ها میکنین؟

چرا باید انقد درد بکشن؟

چرا وقتی نمیتونستین مراقبشون باشین بدنیا آوردینشون؟

ناراحت نشید

از نظر من شما قاتل های پنهان کره ی زمین هستید..

به عنوان یکی از همین بچه ها

هرگز نمیبخشمتون..

۱۳ خرداد ۹۷ ، ۱۵:۴۵ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Legend 28

97.3.12

تصمیم دارم این مدتی که از برنامه ها و فضای مجازی دورم،

عکاسی و فیلمبرداری کنم..

دیوار اتاقمو نقاشی کنم..

روحمو قلقلک بدم انگار مرده!

ورزش کنم  توو دریا بدوعم

 اونقد گیتار بزنم که سیماش بره لای انگشتام!

یکم زندگی کنم..

مردم مگه نه؟

آره مردم چن وقته.

به کسی چه که من دیوونم؟

میخام دیوونه باشم.


۱۲ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۰۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Legend 28

از اینستاگرامش خارج شد و به پیله ی تنهایی خویش بازگشت🍃

مثل بیماری میمونم که گاهی

نه

مثل پرنده ی دوپایی میمونم که هرچی بیشتر بین آدما میمونه کمتر به خلق اهلیشون خو میکنه و هنوز وحشی و عصیانگره.

شاید یکی از اجدادم عقاب بوده بوده باشه.

اونوقت این پرنده ی دوپا،

سردرد میگیره از شلوغی شهر و آدماش

حالش بهم میخوره از اینهمه شلوغی.

یه تهوع دردآلود..

گوشیشو باز که میکنه سردرد و تهوع مثه باتلاق مثه گرداب مکنده ای اونو میبلعه 

چشماشو میبنده

برمیگرده به جنگل که بوی درختارو

چوب و سرخس و خزه هارو

رود و سنگریزه هارو

دوباره لمس کنه..

پرنده هه

دراز میکشه رو خاک بارون زده..

دراز میکشه و آروم گریه میکنه توو سکوت اون شب..

۱۲ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۰۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Legend 28

....

نامه هجدهم


مو ..

دلم برایت تنگ شده..

اگر از روی دلتنگی امشب دومین سیگارم را امتحان کنم دعوایم نمیکنی؟



97.2.26



۲۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۴:۳۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Legend 28

راسن برگشته.

برگشتم که بنویسم...

 دیگه برای خودم بنویسم..

نه برای هیچکس..

بخاطر حماقتم خودمو سرزنش نمیکنم.

راستش

یکم قوی تر شدم..

هرچند ترجیح میدادم زندگی ای درکار نباشه

اما من هنوز زنده ام.

و دوباره مینویسم..

سلام.

۰۸ بهمن ۹۶ ، ۰۴:۴۴ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Legend 28

آخرین..



ما همیشه با عشق فریب می خوریم، زخمی می شویم و گاهی غم بر وجودمان چیره می شود، اما باز هم عشق می ورزیم؛ و زمانی که با مرگ دست و پنجه نرم می کنیم، به گذشته نگاه می کنیم و به خودمان می گوییم : من بارها زجر کشیدم؛ گاهی اشتباه کردم، اما همیشه عشق ورزیدم...

📗 بیلی

#آنا گاوالدا


اگه این آخریش باشه چی؟

حس میکنم آخریشه.

حس میکنم قبل آخرین نفس باید برم بهش بگم

همه ی زندگیم آدمارو دوست داشتم

 همه ی عشق و وجودمو نثار اون عده ی کمی کردم که تنهاترم کردن..

تنهاتر شدم

اما باز عاشق شدم

اولین و اسطوره ای ترین عشق زندگیم سیروان بود...اون تنهام نکرد..اون بالهامو باز کرد..رویاهامو ساخت..بهم امید داد..باعث شد تا امروز حتی بعد شکست های متوالی ادامه بدم...حتی اگه همه ی گذشته ام یه شکست واقعی بوده باشه..دوست داشتن اون....بزرگم کرد میفهمی؟..

اون یه عشق واقعیه....

خودش نمیدونه هیچوقتم نمیدونه..

حالا بعد این سالها به خودم میگم یعنی میخوای بدون دیدنش بری؟

اون شب توو خواب..

انگشتای کوچیکمو گرفت..دستام میلرزید..گفت هی راسن..گوش کن..اما من فقط گریه کردم..گرفت دستمو نگام کرد....گریه کردم....گریه کردم..

یجایی هست که دیگه هیچی معنی نداره

اون کسی ام که معنی داره نمیتونه نجاتت بده

تو تنها کسی هستی که میتونی خودتو نجات بدی

و این تو هم تمایلی به نجات پیدا کردن نداره

دیگه نمیخوام توو زندگی ادما وجود داشته باشم

دیگه نمیخوام کسی رو دوست داشته باشم

من نمیخوام عاشق شم!

میخوام بذارم برم

نمیخوام با همه ی وجودم برای کسی باشم که..

ولی یه مشکل گنده وجود داره

من از بچگی

بطرز جنون آمیزی به بقیه عشق ورزیدم

به اندک آدمهایی که با همه ی وجودم عاشقشون بودم

نمیدونم چرا اینجوری میکنم

چرا انقد ...

که تهشم تنهاتر بشم🍃

این ادم لعنتی چطور میتونه عاشق نباشه؟

عاشق نشه؟

اما نمیخوام دیگه....

شاید تو آخریش باشی🍃

اگه خواستم برم

بخاطر همون چندثانیه که حس نکردم تنهام

میام و بهت میگم..

مهم نیست

که تهش

باز تنهام

منکه دیگه نیستم

فقط آخرین عشق توی قلبمو هدیه میکنم و میرم......


۰۶ دی ۹۶ ، ۱۱:۵۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Legend 28

......

ادمهای رویایی را نشکنید...

اینها دنیایشان شمایید

ویران میشوند

میمیرند

و نمیگذارند بفهمید

یکهو

خبر مرگشان

غافلگیرتان میکند...

آنها چه میخواهند؟

جز اندکی بودن در کنارتان

داشتنتان..

آنها مگر چه میخواهند؟

چرا اینگونه میکشیدشان؟...

برای نوشتن آن نامه زیر باران رقصیدم

اما حالا

بی ارزش ترین نوشته ی من است

و می اندازمش دور

و به تنهایی ام

به این غار تاریک بی انتها

پناه میبرم

و تکه های قلبم را

میریزم دور

خودم را

نوشته هایم را

راسن بینوای من

تو چه تنهایی!



دیگر هیچ چیز نمیخواهم هیچ چیز...

۰۵ دی ۹۶ ، ۲۳:۰۸ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Legend 28

این نامه رو میندازم دور!باید انداختش دور!........میندازمش دور...

چرا میذارمش؟.....

زیر بارون نوشتمش....

چرا میذارمش ؟

اگه میندازمش چرا میذارمش؟

نمیدونم.....

.

.

.

.

96/10/5

20:00..

موی عزیزم

سلام🌱

اینجا باد و باران است..من اینجایم،زیر باد و باران با کلاهی نارنجی ،درختان چنار،و تاریکی.

تو درقلبم هستی

و صدایت میکنم

کنارم هستی

کسی تو را نمیبیند 

اما من برایت آواز میخوانم

با تو میخندم

و از سرزمین های دور..از رویا برایت میگویم

من اینجا دارم یک عالمه حرف میزنم 

و تو تنها گوش میدهی

لبخند میزنی

و آسمان را نشانم میدهی

و ستاره های توی جیب ات پریده اند بیرون و کنارمان لی لی میکنند و از ته دل میخندند

نگاهم میکنی و میگویی

" دلت گرفته است؟"

و من ناگهان بغض میکنم..

اینجا توی این پیاده رویی که انتهایش انتهای این شهر است،

دخترکی تو را از آن دورها آورده پیش خودش

خانه نمیرود

میخواهد تا پایان جهان

تا انتهای زندگی

کنارت باشد و تماشایت کند و پلکهایش را آرام برهم بگذارد

و شادی با تو بودنش هیچگاه تمام نشود

تو تا ابد مال او باشی و هیچکس از وجودت باخبر نباشد

آه مو ..

جهان کوچکی دارم که جان و جهانش تویی..

من که بدون تو نمیتوانم 

اصلا نمیخواهم

میخواهم چکار آخر؟

بومی بدون رنگ

سازی بی صدا

قصه ای بی پایان، خالی!

گوش کن

گوشت را بیاور جلو

میخواهم بگویم که چه دوست میدارم تو را...

دوستت میدارم

به سان این باران آرام کوتاه بی انتها در چنین شبی سرد..

دوستت میدارم بسان این نسیم زمستانی

که روحم را مینوازد

و زیر این باران میرقصد و میرقصد و میرقصد..

دوستت دارم

بسان این دخترک تنهای..تنهای دریا.. که اقیانوسش بودی..

دیده ای بعضی ها آنقدر یکی را دوست دارند که آخرش دیوانه میشوند؟

از چشم هایم میخوانی مگر نه؟

نمیبینی وقتی میبینمت چه شکلی میشوم؟

گویی همان لحظه ناپدید خواهم شد!

آه از این عشق بی پایان..

بگذار چیزی بگویم

این خیابان را میبینی؟

میشود جلوی یکی از ماشین هایش ماند و به دنیایی دیگر پرت شد!

اما دنیایی که تو نباشی را چکار من است؟

تمام نشو

ای باران لعنتی 

تمام نشو

میخواهم به خانه نرسم

و چشمهایم را باز نکنم

تا همیشه کنارم باشی

اینجا

همینجا

دستهایت محکم توی دستهای من

و تمام تصویر جهانم چشمان تو ..

مو..،

آدمهایی شبیه من

عاشق که میشوند

این را یکبار هم گفته بودم؛

دیگر به زندگیشان برنمیگردند.

دیوانه ها را میگویم

دیوانه های پابرهنه ای که گیسوانشان بوی دریا میدهد..

رفتم کوتاهشان کردم که دیوانه تر نشوم!

این دلتنگی ها

این دوری ها

این ندیدن ها

رویاهای شب های بارانی

این تنهایی های بی تو..

اخرش..

دیوانه ام میکند.

البته میگویند هستم،

پس

 ستاره میشوم، 

از آن نوترونی ها

دیوانه ترین ستاره ها..

که در سیاره ای دور

نامت را میخواند

و میچرخد

دیوانه وار.

و افسانه ام

این افسانه ی بی پایان

بی تو چه ناتمام میشود..

میدانی

میخواهم

یک روزی

در همین نزدیکی ها

سونات دوست داشتنت را بنوازم!

با همین انگشتان کوچک

و از جهان نداشتنت رها شوم..

جهانی که دارمت اما ندارمت...

جهانی که..

من تو را خواهم نواخت..

قول میدهم تو را💜

شازده کوچولو را یادت هست؟

: )

دوستت دارم..

دوستتت دارم..

دوستتتت دارمم..

دوستت داشته ام..

و دوستت میدارم و خواهم که بدارم و زیستن بی دوست داشتنت را نتوانم و دوست میدارمت و دوست میدارمت

ای عشق بی انتها

ای..

ای دستان رهای دور

ای..

موی راسن!🍃💜

بی تو زندگانی را چه سود؟

بی تو اینها را چه میخواهم آخر؟

بی تو اصلا من را چه به بودن؟


۰۵ دی ۹۶ ، ۲۲:۵۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Legend 28

پوچ..پایانی که نزدیک است...

او دنیای کوچکی داشت که روزگاری دوستش داشت..

او یک شازده کوچولوی واقعی بود

ناگهان

در هیاهویی گم شد🍃

و حتی مو دیگر نتوانست او را بیابد..

۰۳ دی ۹۶ ، ۲۱:۳۵ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Legend 28

نامه های راسن به مو."نامه پانزدهم."

"میخواهم بهم افتخار کنی مو.."
#نامه_ی_پانزدهم.
⭐️🍃
🍃
☔️☂..
مو😔
دیروز برایت نامه ای نوشتم..
باور نمیکنم که آن حال خوب موقت بوده..
حالم خوب نیست..
پروفایلم آن عکسی ست که خیلی دوستش داشتی..
نگاهش میکنم سعی میکنم به یاد بیاورم که او من بوده ام..
آن شکلی بوده ام..
پر از رویاها و رنگ ها و آرزوها و امیدها..
بقول خودت،
"خطوط کم رنگ و محو نقاشی هات،مثل رویاست.."
آن عکس را گذاشتم تا اگر دیدی لبخند بزنی
اما حالم خوب نیست..
دلم میخواهد همین الان بروم و بمیرم
اما نمیشود😔
مو!
من بیمار شده ام و هیچکس باور نمیکند جز سارا..
او به من حق میدهد..
اما حتی خودم این حق را به خودم نمیدهم!
این نامه یک روزی بالاخره به دستت میرسد..
نمیخواهم توی نامه هایم قهرمان باشم و حرفهای خوب بزنم..
میخواهم خودم باشم
من تو را نداشته ام مو..
وقتی دیدمت19 سال ام بود..
19 سال نداشته بودمت..
با این نامه ها
توی دنیای نوشته هایم
میخواهم تو را داشته باشم..
توی دنیای نوشته هایم
با تو زندگی کنم..
و آنسان که نیستم،
این دنیای کوچک بنفش را به دستانت بسپارم و از پیشت بروم..
من یک همچو دیوانه ای هستم..
حالا که میتوانم ببینمت،
بجای بودن در کنارت
لذت بردن از نفس هایت
دارم توی دنیای کاغذها با تو حرف میزنم!
احمقانه است مگر نه؟💔
اما چه کسی میتواند زخم های قلبم را لمس کند و دیوانگی ام را درک کند..
هیچکس مو..
تنها همین راسن کم رو و عاشق است که میتواند بفهمد من چرا با تو اینگونه رفتار میکنم..
اما در دنیای کلمات
 کاغذها 
نامه ها
من سر بر شانه های تو میگذارم و اشک میریزم..و هیچ نمیگویم..
اینجا
خوب است مو..
من از حرف زدن با تو پروایی ندارم
گاهی تنها من سخن میگویم و تو گوش میدهی..
گاهی از حجم ناگفته های من انگشت به دهان میمانی..
اما
همیشه لبخند میزنی..
همیشه..
میبینی؟
من یک مگی واقعی هستم
 با یک مو خیالی..
وقت هایی که برایت مینویسم
حس میکنم که توی دنیای کلمات هستم..
آنجا هرچیزی ممکن است
میتوانم هرچقدر که دلم خواست پیشت بمانم.. سر به سرت بگذارم..
تو هم عین مو ،
کم نمی آوری..
راستی راستی اگر یک روز میخواستم نسخه ای جدید از سیاهدل را بسازم
تو خود مو میشدی.
روی کره ی زمین،
تو تنها همزاد واقعی مو ای هستی که توسط کورنلیا فونکه خلق شده.
حتی خودش هم خبر ندارد که تو وجود داری.
به خیالش فقط تو را نوشته : )
چطور است با یک ایمیل آگاهش کنم؟
در فیلمی که ساخته اند،
همه شبیه نقش هایشان هستند الا مگی و مو :(
آنها که نمیدانند تو وجود داری و میتوانی جادو کنی..
صدایت را که نشنیده اند..
و چشم هایت را که ندیده اند..
بهشان حق میدهم💜
..
گاهی وقت ها
بخاطر این جمله از دستم دلخور نشو😔
اما گاهی وقت ها فکر میکنم که حتی خودت هم نمیدانی چقدر دوستت دارم یا نمیدانی که تو واقعا برایم خود مو هستی😔💜
گاهی وقت ها  با این فکرها دلم میگیرد..و با خودم میگویم،
او که تو را توی زندگی اش کم ندارد
این تو هستی که او را کم داری😔
و چشم هایم باران میشوند و پلک هایم موج های دریا..
اخر تو نمیدانی که من چقدر تو را کم دارم..
هیچوقت نخواهی دانست ..
راستش را بخواهی هیچکس نخواهد دانست..
این را فقط من میدانم و راسن 5 ساله ی کودکی هایم..
این حرف ها را ولش کن..
موی عزیزم..
نامه هایم را اگر دوست داشتی،
اگر حالم خوب شد
کتابشان خواهم کرد..
و تو تنها کسی خواهی بود که نسخه ی خطی آن را خواهی داشت
قطعا که قابل آن چشمهای مهربانت نیست این کلمات کوچک و درهم و آشفته ی من..
اما
یکی از رسالت های عشقی که از تو در من روییده "این است مو".
تو آنقدر برایم بزرگی،
که تصور خواندن این ها،
به تنهایی تمام فرضیه ها را باطل میکند..
دوست دارم یک یادگاری از روزهای بعد  از دیدنت، از من داشته باشی..
من که هیچوقت نتوانستم روبرویت بایستم و بگویم چقدر دوستت دارم..
اما توی نامه هایم
خواهی دانست که چه دوستت داشته ام..
این هفته عازم سفری خواهم بود..
سفری طولانی
برای خوب شدن حالم..
برای زنده ماندن..
حداقلش این است که تکلیفم با خودم مشخص میشود.
معلق بودن سخت است
میخواهم زندگی ام را تمام کنم
اما یک چیزی درونم نمیگذارد و من درحال نزاع با او هستم.
اینطوری نمیتوانم مو..
دیگر نمیتوانم..
فکر میکردم آن حال خوب کوتاه دیروز میتواند نشانه ی خوبی باشد،
اما اینطور نبود..
این سطرها را به سختی مینویسم
دخترک بنفش ات میل به زندگی ندارد..کاش این را بهت گفته بودم!
من میدانم که توی دنیا خبری نیست مو😔
میدانم..
اما به تو که فکر میکنم دلم میگیرد.. 
دوست داشتن چه میشود..
عشق چه میشود..
رویاها آرزوها رنگ ها 
..
#نامه_ی_پانزدهم. 
پارت2🍃
⭐️🍃
مو
من میدانم توی این دنیا هیچ خبری نیست😔
اما دوست دارم تو را دوست بدارم..
سارا را دوست بدارم.
دوست ندارم در اوج بی معنایی بگذارم و بروم..درحالیکه هیچ کاری نکرده ام ناگهان آنقدر به پوچی برسم که بخواهم دوست بدارمت اما میل به نماندنم قوی تر باشد..
دوست دارم پاییز که میرسد اواخر مهر که میشود،
دوباره با دسته گلی کوچک در کنجی از این شهر یا هرجا که تو باشی،
به سراغت بیایم..
دوست دارم بمانم دور، از دور تماشایت کنم..
مو..
اگر دنیا دیگر هیچ چیز به من ندهد، 
تو را به من داده است
این را میفهمی؟
#نامه_ی_پانزدهم. 
پارت 3🍃
⭐️🍃
توی این حال خراب هم نمیتوانم فراموشت کنم
نمیتوانم دوست نداشته باشمت و یا کمتر دوست بدارمت.
تو و سارا، سارا و تو ، بطرز بی رحمانه ای حتی وجود خسته ام را به تصرف درآورده اید..
این حجم از دوست داشتنتان را چکار کنم وقتی اینهمه خسته و ناامید روی تختم دراز میکشم و به مرگ فکر میکنم!
به پوچی...
من هردویتان را ناامید خواهم کرد..
و هرکسی را که فکر میکرد کهکشانم!
من ناامیدتان میکنم مو😔
انگار توی خون ام مرگ و خستگی در جریان است انگار روحم آن نور سرگردانی که رگ هایش از رویا بود،
دیگر زنده نیست و اگر هم هست دارد نفس های آخرش را میکشد..
نامه ی زیر را بخوان !
این را یک شبی برایت نوشتم که از دیدنت دوهفته ای میگذشت..
همه خواب بودند..آن شب،همه زودتر از شب های دیگر خوابیدند و من تا صبح گریستم و برایت نامه ی خداحافظی نوشتم!
بخوانش...
یکی از مشکل های فضای مجازی همین است. آن نامه را پاک کرده ام..
داخلش نوشته بودم تو هیچوقت به راسن افتخار نخواهی کرد..بلکه او مایه ی شرمساری خواهد بود..راسن، آنی نبود که تو فکرش را میکردی..او ضعیف و خالی از همه ی چیزهایی بود که دوست داشتی..دوست داشت..و میگفتی! با چشم هایت..با مهربانی هایت.."
بقیه اش را یادم نیست..
اما خوب در خاطرم هست که نامه ام به علت شدت حال بد و گریه هایم و اشک های جاری بر گونه هایم نصفه نیمه ماند ..
روحم درد میکند مو..
بیماری ها،دردهای روح، با جسم سنگین مان فرق میکند..روح ام انگار مثل اقیانوسی باشد محبوس در شیشه ای کوچک که هرشب هرصبح خودش را به شیشه ها میکوبد اما او را رهایی نیست..
تیره میشود و درد میکشد..دردش نرم است و جاری،توی جسم انتشار میابد و یکهو میبینم سرم درد میکند..شقیقه هایم بخصوص..انگشتهایم..همه جای بدنم درد میکند...یادت هست چه خرسی بودم؟
لاغرتر شده ام و حتی دیگر خوابم نمیبرد.یکهو از خواب میپرم.چندوقت پیش کابوس وحشتناکی دیدم.میدانستی اکثر کابوس هایی که مرا بیدار میکنند 3 صبح رخ میدهند؟ بیدار شدم ساعت را نگاه کردم و یک ربع بدون هیچ حرکتی روی تخت ماتم برد.کمی که گذشت باور کردم خواب بوده ام.سرد بود.خیلی...پنجره را باز کردم.باد سرد پیچید توی اتاق.پیچید لای موهام..و تا صبح به آن کابوس فکر میکردم..بعضی وقت ها زیر چشم هایم زیادی تیره میشود.توی آینه که نگاه میکنم میخواهم بزنم زیر گریه.اما باید آداب معاشرت و رفتار در محل کار را رعایت کنم، برگردم به صندلی قهوه ای خودم و لبخندی الکی بزنم و حرف های بقیه را بدون هیچ اعتقادی تایید کنم.
میدانستی که آقای ف.ب رفت؟
بنظرت زمان عجیبی را برای رفتنش انتخاب نکردند؟
نامه ای در یک روز و تلفنی در یک شب و خداحافظی اش در یک صبح خیلی عادی.
حال من تنهاترم..در آن دفتر کوچک،با آن پنجره ای که رو به ابرها باز میشود، بیشتر در خودم فرو میروم.خوب است که نیست که مجبور نیستم این بازی را ادامه دهم.این روزهای آخر گاهی دلم میخواست فریاد بزنم و بگویم حالم خوب نیست لطفا دیگر حرف نزن!
اما نمیشد.
میرفتم مینشستم روی علف ها و بغضم را قورت میدادم؛آخر نمیشکست مو..
دیگر این روزها کمتر تظاهر میکنم..
از کجا به این حرف ها رسیدم؟
صندلی قهوه ای.
کیف ات زیبا بود.جدی میگویم.اینکه من قهوه ای را دوست ندارم دلیلی نمیشود که زیبا نباشد،تو که آن را دوست داشته باشی کافیست و همان حس زیبایی را به من میدهد که تو نسبت به آن داری.
بخاطر نگفتن همه ی این جمله ها از تو عذرخواهی میکنم و خودم را تا حد مرگ سرزنش..
حس میکنم توی باتلاقی ایستاده ام و هیچ تمایلی به خارج شدن از آن ندارم.حتی بیشتر پاهایم را به داخل فرو میکنم تا زودتر از بین بروم.
اما دو درخت شناور آن نزدیکی هاست..
از این درخت هایی که توی رویاهایم به وفور میبینی.
درخت هایی که آدم اند و آدم هایی که درخت اند..
آنها میخواهند من هم درخت شوم
آنها نزدیک اند
خیلی نزدیک
من بهشان پشت کرده ام.به همه ی درخت هایی که میشناسم پشت کرده ام مو
کاش بودی و اشکهایم را پاک میکردی!
#نامه_ی_پانزدهم. 
پارت 4🍃
⭐️🍃
دخترک بنفش دریاهایت عازم سفری بی مقصد است 
آدم های معمولی پیش روانشناس های معمولی میروند و همیشه معمولی میمانند چون خاک و سرشت شان معمولی ست..
اما یادت هست ؟
پاییز بود
باران می آمد
گفتی
" اره من میتونستم روانشناس خوبی بشم."
و رفتی سراغ جمله ی بعدی
"میتونستم وکیل خوبی هم بشم."
مو
میخواهم کسی را پیدا کنم
که شبیه تو نیست
اما
مثل تو پای حرف ها مینشیند
مثل تو پاییز را دوست دارد
مثل تو بهم میگوید بچه
حتی اگر هیچکدام از اینها نبود که نخواهد بود
حداقل رویاهایم برایش مهم باشد..
یک کسی که بشود بعدها بخاطر دیدنش لبخند زد ..
سفر سختی ست
اما یک چیزی توی دلم میگوید آدم اش را پیدا خواهم کرد..
عنوان نامه ام "میخواهم بهم افتخار کنی" بود...
اینطوری
فقط مایه ی شرم ات خواهم بود.
توی زندگی چیزهای زیادی را قرار بود بدست بیاورم اما نیاورده از دست دادمشان..
میخواهم آخرین گزینه ام تو باشی..
میخواهم
حداقل
این یکی را از دست ندهم
میخواهم یک روز
توی پاییز
 ببینمت 
که بین همه ی آدمها ایستاده ای
و برایم دست تکان میدهی..
میخندم
این روزها تمام شده است
و توی جعبه ی گیتارم جعبه ی کوچکتری تعبیه کرده ام برای تو
باز هم آن گل های بنفش را یواشکی می آورم بیرون و میگیرمشان سمت تو..
تو هم ذوق میکنی..
بین همه ی آدم ها فقط تو را میخواهم
میخواهم برای دوست داشتن..
برای گریستن،خندیدن..
میخواهم آن پاییز را 
و راسنی
که از دست نداده امش..
همین.
دوست دارم حالم خوب شود
نمیدانم کجایی
یا سارا کجاست
مغزم دارد از کار می افتد
یا مرجان یا فاطمه
یا حتی آن شادی غمگین و تنها که در چنین روزهایی زندگی هنوز در چشمهایش جاریست..
نمیدانم شماها کجایید
خودم کجایم
سیروان کجاست ..
(میدانم.الکی میگوید خوب است.)
نمیدانم چه خواهد شد
فقط دیگر نمیخواهم زندگی کنم
و نمیتوانم.
برایم مهم نیست که بعد خواندن این نامه چقدر در ذهنت افول خواهم کرد
مرا میشناسی
 گاهی زیادی راست میگویم..
من همینقدر که میبینی
تنها و غمگینم..
راسن خودم را میخواهم مو..
راسنی که دوستش داشتم..
راسنی که مال خودم بود..
رویاهایش اینطوری تنهایش نگذاشته بودند
راسنی که اولینبار دیدی اش..
یادت هست؟
این راسن بوی مرگ میدهد..
بوی تنهایی..
بوی بی حاصل بودن..
تاریک و سوت و کور و گریان و خسته..
بخاطر چه مو؟
بخاطر چه ؟
میتوانی حدس بزنی؟
که چطور به اینجا رسیده ام؟
کاش من یکی از پلکهای مهان بودم..
و تا همیشه میدیدمت..
کاش من دوتا بودم..
یکی توی چشمهای او..
یکی توی چشمهای سینا..
هرچیز
غیر این راسن که پایانش را اینگونه بی پایان رها کرده
نه
نمی آیم توی کلاست
تا نبینی که ناگهان چه بر سر چشمها و دست ها و لبخندهای غمگینم می آید..
من
کمتر
و هیچ تر از آنی بودم که لایقش بودی😔
⭐️
دوستت دارم..
باور کن
تو را
از مو هم بیشتر دوست دارم......
🐳
از طرف دخترک بنفش دریاهای دورت..
96/7/22
22:13
 دارم سعی میکنم خوب شوم.
این را هم باور کن..
و منتظر نامه های بعدی ام باش،
که دیگر تایپ نخواهند شد
روی کاغذ مینویسمشان.
مصاحبه ی پابلو نرودا با پاریس ریویو را در ژانویه 1970 خواندم.
گفته بود:
"
از زمانی که تصادف کردم و یکی از انگشتانم شکست و تا چند ماه نتوانستم از ماشین تایپ استفاده کنم، به عادت دوران جوانی برگشته‌ام و با دست نوشته‌ام. وقتی انگشتم بهتر شد و می‌توانستم مجددا تایپ کنم متوجه شده‌ام اشعاری که با دست می‌نویسم پر احساس‌تر هستند و صورت تجسمی آن‌ها، راحت‌تر تغییر پیدا می‌کند. رابرت گِریوز، شاعر انگلیسی، در مصاحبه‌ای گفت برای فکر کردن تا آنجایی که امکان دارد نباید در اطرافت وسایل غیردست‌ساز وجود داشته باشد. او می‌توانست این را هم اضافه کند که شعر باید با دست نوشته شود. ماشین تایپ، مرا از ارتباط عمیق‌تر با شعر گفتن جدا کرد و دستانم دوباره مرا به آن نزدیک کردند."
🍃
این حس را من هم دارم.تنها به تایپ کردن عادت کرده ام که کنار میگذارمش..
و برایت با روحی تازه روی کاغذهای کاهی مینویسم..
هرچند دیگر رویم نمیشود برایت از خودم بنویسم:'( ...
اما
در تو حسی هست..
که مینویسد مرا..
دوستدارت
"راسن."
سنجابک غمگین😔💜🍃⭐️
96/7/23
14:28
..
۲۴ مهر ۹۶ ، ۰۳:۳۶ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Legend 28